اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!
اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!
دست خودم نیست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.
دست خودم نیست که دوست دارم همیشه در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!
دست خودم نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی
به خدا دست خودم نیست که هر شب به آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم

اینم یکی از نوشته های خودم :
اول اولش که به دنیا اومدم و خدا منو آفرید یه دونه ی کوچیک بودم توی دستای زحمت کشه یه باغبون. اون باغبون منو کاشت توی یه زمینه خاکی بزرگ. اولش خیلی تنها بودم و همش دعا می کردم که از این تنهایی دربیام ... تا این که باغبونه پیر اومد و چندتا دونه ی دیگه رو هم کاشت کنار من و بعد روی همه ی ما یه عالمه خاک ریخت.
با این که از تنهایی در اومده بودم ولی بازم نمی دونستم چی کار باید بکنم؟! فقط تنها کاری که به ذهنم می رسید این بود که با دونه های دیگه حرف بزنم ... و این کارو کردم. باهاشون حرف زدم و با هم دوست شدیم. همه از هم سوال می کردن و من فقط یه سوال داشتم.
بعد از این که سوالمو به دونه ها گفتم فهمیدم این سواله دونه های دیگه هم هست و سوالم این بود: " ما آخر می خوایم چی بشیم؟!؟!" ولی ... ولی هیچ کسی نبود که به این سوال ما جواب بده. پس همه منتظر شدیم که هرچه زودتر زمان بگذره و بزرگ شیم تا ببینیم که می خوایم چی بشیم ...؟؟؟؟
چند روز گذشت تا این که..... ما بزرگ شدیم و از زیر اون همه خاک اومدیم بیرون....
چه دنیای قشنگی .... وقتی سر از خاک درآوردم بیرون اولین کاری که کردم این بود که به آسمون نگاه کردم. وقتی به آسمون نگاه کردم دیدم خورشید خانوم زل زده و همین طور داره ما رو نگاه می کنه.... یه حسی بهم گفت که یه حرفی می خواد بهم بگه، پس نگاش کردم و گفتم: " سلام خورشید خانوم، احساس می کنم باهام حرفی داری آره؟! " خورشید خانوم گفت: " آره، به این دنیا خوش اومدی... ولی یادت باشه تو می تونی هرجایی بری ولی تمام تلاشتو بکن که جایی که میری خوب باشه...!" خیلی به حرفش فکر کردم ... یعنی کجا می تونم برم که خوب باشه؟!؟!
یه دفعه به خودم اومدم ... اصلا یادم نبود که ببینم چی شدم...؟؟؟ من شده بودم یه غنچه ی کوچولوی گل سرخ ... خیلی خوشحال شدم ... دیگه کنجکاویم بیشتر شد، بیشتر دوست داشتم بدونم که قراره کجا برم؟!
بعد از گذشتن چند هفته من شدم یه گل سرخ قشنگ ... وای خدای من ... اصلا فکر نمی کردم بعد از این که بزرگ می شم این همه قشنگ بشم...!
حالا که دیگه بزرگتر هم شده بودم همش منتظر بودم یکی بیاد و منو با خودش ببره. با این که دل کندن از خاک و بقیه ی گلا خیلی واسم سخت بود ولی دوست داشتم که دیگه از اون باغ برم.
بالاخره روزه موعود فرارسید ..... باغبون اومد و منو با چندتا از گلای دیگه رو از خاک جدا کرد و با خودش برد. دم در باغ که رسید دیدم یه پسرک کوچولو وایستاده، باغبون که نزدیک شد پسرک سریع ما رو از دستش گرفت و دوید. یه عالمه راه رفت تا این که رسید به یه چهار راه .... نفس نفس میزد ... خسته شده بود ... راه زیادی رو دویده بود ... به چهار راه که رسید دیدم همه ی ماشینا هی میرن این طرف و هی میرن اون طرف. دیگه خسته شده بودم ... دلم شور می زد ... دوست داشتم یکی بیاد و منو بخره و ببره تا ببینم کجا قراره برم ...
خیلی منتظر وایستادیم تا این که بالاخره ماشینا وایستادن .... پسرک رفت و شروع کرد میون ماشینا راه رفتن .... یه دفعه جلوی یه ماشین وایستاد و گفت: " آقا گل بدم؟! گلام خیلی خوبه ها... آقا یه گل... یه گل بخر..." ولی راننده بدون توجه به پسرک گذاشت و رفت .....
پسرک خیلی خسته و ناراحت بود ... برای این که یه کمی استراحت کنه رفت و کنار یه دیوار روی زمین نشست ... داشت استراحت می کرد تا این که یه پسر حوون اومد کنارش. گفت: " آقا کوچولو... گلاتو می فروشی؟!" پسرک خوشحال شد و گفت: " آره ... همشو می خوای؟!" پسر گفت: " نه، فقط یه دونه می خوام " با این حرفش همش دعا می کردم تا منو بخره و ببره چون من از بقیه ی دوستام بیشتر دوست داشتم بدونم کجا قراره برم ....
پسر وایستاده بود و داشت از میون ما یکی رو انتخاب می کرد. بالاخره انتخابشو کرد و رفت .... آره .... انتخابش من بودم ... خیلی خوشحال شدم .... ولی دلشورم بیشتر شد ... مطمئن بودم منو واسه خودش نگرفته و می خواد بده به یکی دیگه .... ولی به کی؟!؟!؟!؟
همش تو فکر این بودم که منو می خواد چی کار کنه؟! تا این که یه دفغه وایستاد.... حدس زدم که دیگه این جا آخر کارمه .... دورو برم و نگاه کردم .... فقط یه دختر رو دیدم .... معلوم بود که خیلی وقته منتظره .... انتظار رو می شد از تو چشمای مظلومش خوند .... پسر جلو رفت و گفت: " بگیر .... این گل رو واسه تو گرفتم ... این رو همیشه پیش خودت نگه دار و بدون که این گل سرخ نشونه ی عشق ما به هم دیگه ست ..."
دیگه خیالم راحت شد ..... بالاخره به جوابم رسیدم.... رفتم یه جای خوب ..... این جا بود که فهمیدم منظور خورشی خانوم از یه جای خوب کجاست ....
من شده بودم نشونه یه عشق پاک بینه دو تا دختر و پسر جوون و عاشق....!!!!!
$/-\/\/\!R/-\
85.10.27

بذار هیشکی کنار ما نباشه
ما که چیزی از آدما نمی خوایم
همین قدر که به هم دیگه رسیدیم
دیگه هیچی از این دنیا نمی خوام
کسی با هم نمی خواد ما دوتا رو
حالا ما با همیم تنهای تنها
چقدر دلگیر شادی توی غربت
ولی آسون تره از دوری ما

من ابر شدم
گفته بودي كه تو خورشيدي
يادت هست
تا زيبا تر بتابي
چقدر گريستم؟

فرشته نبود
اما مهربان بود
بي پناهم كه يافت
خانه اي ساخت برايم
از نور و آرامش
و من با شكوه زيستم.
دست هايش سفيد بود و روشن
انگار از چيدن ماه آمده بود.

آهنگ فوق العاده زیبای شب خیالی از مهدی مدرس
فوق العاده ست، حتما امتحانش کن
نگو نگو نمیشه دستاتو می خوام
اگه بگی نه قلبم میریزه دلم میگیره
دلم میگیره
بارالها مددی کز تو غافل نشوم
بارالها مددی غریب و سائل نشوم
کمکم کن که پر از عشق شود دفتر دل
کمکم کن که ورق پاره باطل نشوم
مثل یک شاخه سنگین پرم از بار نیاز
بارالها چه کنم که به تو مایل نشوم؟!
دل درویش منف این ثروت بی حد و وفا
پایه ی بزم توام چگونه نازل نشوم؟!
من یکی قطره و تو ساحل دریای وجود
کمتر از هیچم گر به تو مایل نشوم
بازالها حاصل بودنم این تحفه ی دل
مددی کن که سرافکنده نشوم

بلبل که ز عشق یک هم آواز نیافت
همچون تو گلی شکفته پر ناز نیافت
گل گرچه به حسن صد ورق داشت ولیک
در هیچ ورق شرح رخت باز نیافت


اینم یه آهنگ خیلی قشنگ از 